تبليغاتX
عشق مرده

 

ديوانه ات را به خاطر بسپار...

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من

خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته

دلم از رفتنت بد جوري شكسته

تو نمي ماني روياهاي خوبم

اما من فقط به تو مي گويم

فقط براي تو مي خوانم

فقط براي تو مي نويسم

از رنجي كه مي برم

از دردي كه دارم

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي،

تنها مي گذاری

مي دانم

شايد تو دوست داري من مجنون شوم

آواره شوم

اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم،

نمي توانم

تو مي روي و يك بغض كال در گلو

جلوي آوازم را مي گيرد

نمي توانم تو را فرياد بزنم

گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد

تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است

چقدر سخت است منتظر كسي باشی

كه هيچ وقت فكر آمدن نيست

مهمان عزيزي باشی

كه فانوس خانه اش روشن نيست

چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند

او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند

چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند

اسمت را از خاطره ها پاك كنند

چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند

با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند

تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام

اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم

نمي داني شكستن چقدر سخت است

آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است

اگر مي خواهي من بشكنم

اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم

برو حرفي نيست

هميشه براي رفتن بهانه زياد است

آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است

يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست

خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست

برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد

شايد عشق تو جاي ديگر

پيش كسي بهتر باشد

برو اما فراموشم نكن

اين ديوانه خود را به خاطر بسپار

دنيا همين امروز و فردا نيست

مرا نكن همبازي روزگار

برو مگذار آن روزها يادت برود

قصه آشنايي ما

اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود

برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام

چه كنم، دست خودم نيست

آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام

مي دانم دوستم نداشتي و نداری

مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاری

چه مي شود كرد

يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روی

آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد

برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم

نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه

اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم

برو اما به كسي نگو با من چه كردی

نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردی

نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند

نگو حقش بود ظالمت مي كنند

نگو عشق ما از اول اشتباه بود

مي گويند رفيقش نيمه راه بود

نگو دست محبتش را رد كردی

مي گويند به خودت بد كردی

نگو زندگيش تباه شد

مي گويند براي تو گناه شد

نگو مرا براي بازي انتخاب كردی

مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردی

نگو كارش گذشته از كار

مي گويند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار

نگو نمي خواهمش آدم زياد است

مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است

نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد

مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد

نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردی

مي گويند نگاه در چشم ترش كردي؟

نگو زندگيش را گرفتم

نه به تو تقديم كردم هديه بود

نگو ناقابل بود

هرچه بود پيشكش دل بود..........

نوشته شده توسط ايمان در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت 3:48 قبل از ظهر | لینک ثابت |

مهربانم...

هرگاه احساس كردي غم نفست را گرفته ....من اينجا هستم

هرگاه حس كردي در دنيا تنهايي و غريب... به من فكر كن... زيرا من هميشه اينجا هستم

هرگاه هجوم خاطرات سياهت روحت را به خاك افكند...مرا صدا بزن...زيرا بي ترديد اينجا هستم

هرگاه دلت گرفت از اين دنيا و سايه هايش... به نزد من بيا...

زيرا من تو را به دنياي ديگري خواهم برد... جائي كه جز پاكي و نور نخواهي يافت

زيباي من...

هرگاه الماس هاي اشك بر حرير گونه ات روان شد...آرام باش...

زيرا من آنها را با چيزي گرانبها جابجا ميكنم... با مرواريدهايي از چشمان خودم.

هرگاه از نامهرباني روزگار به ستوه آمدي... مرا بخوان...

زيرا من تمام مهربانيم را براي تو كنار گذاشته ام .

هرگاه تكه ايي از قلبت شكست ... به من بگو ... زيرا تمام تكه ها ي قلبم براي تو ست .

هرگاه خواستي شاپرك شوي و پرواز كني... .به من بگو تا آسمانت شوم .

هرگاه قصد جوانه زدن داشتي به من خبر بده... تا باران شوم... و بر تنت فرو ريزم .

هرگاه خستگي هايت بر شانه هاي نحيفت سنگيني كرد... با من سخن بگو...

آنگاه خواهي ديد كه چگونه معجزه ميكنم....

و چگونه تو را نه از خستگي هايت بلكه از خودت رها ميكنم.

 

نوشته شده توسط ايمان در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 8:35 قبل از ظهر | لینک ثابت |


ادم وقتي كه ميميره ازاد ميشه.ازاده ازاد
 
ديگه نه از عشق خبريه نه ازغم.نه ازپول و نه از……..
 
ديگه حتي مريض هم نميشي كه كسي نياد عيادت
 
ديگه غصه هم نداري كه بري يه گوشه زانوهات رو از غم بغل كني.
 
ديگه عاشق كسي نميشي كه عاشقت نباشه.
 
ديگه به كسي راست نميگي كه بهت دروغ بگه يا دروغ بگي كه راست بشنوه.
 
ديگه دلت هم واسه كسي تنگ نميشه.
 
ديگه غرور هم نداري كه وقتي يه نفر بهت توهين كرد ناراحت شي.
 
ديگه اشك هم نداري كه كسي اشكات رو ببينه
 
ديگه حتي به اونهايي كه واقعا دوستشون داري نميتوني بگي دوستت دارم.
خدايا ………….

نوشته شده توسط ايمان در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 7:27 قبل از ظهر | لینک ثابت |

      دلگيرم

      دلگير از توايی که گفتی قلبت صندلی عشق ندارد

      دلتنگم

      دلتنگ از روزگار غريبی که رفيق نارفيق گشته و فراموشم کرده

      من صندلی عشق نمی خواستم

      من هيچ چيز نمی خواستم جز تماشای رنگين کمان

      من به شوق بارش آمدم

      نا اميد چشم به ابرها دوختم

      صدای رعد را شنيدم

      با عطر بهارنارنج مست شدم

      و انتظار کشيدم

      صادقانه بگويم  آن روز به بعد چشم از آسمان برداشتم

      پنجره را بستم

      شاخه گلی از باغچه اميد را که به شوق قطره ای باران جان می داد

      در گلدان دل گذارده و با ديدن پژمرده شدنش اشک ريختم

      باز هم انتظار ميکشم

      انتظار رسم عاشقيست

      انتظار روزی را ميکشم که شاخه گلم

      با قطراه ايی از باران عشق سيراب گردد

      و ديگر به تماشای پژمرده شدنش نشينم

نوشته شده توسط ايمان در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 7:55 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من

خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته

دلم از رفتنت بد جوري شكسته

تو نمي ماني روياهاي خوبم

اما من فقط به تو مي گويم

فقط براي تو مي خوانم

فقط براي تو مي نويسم

از رنجي كه مي برم

از دردي كه دارم

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي،

تنها مي گذاری

مي دانم

نوشته شده توسط ايمان در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت 10:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دَم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...

نوشته شده توسط ايمان در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 8:44 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اندازة همة نقطه چين ها حرف دارم

شايد هيچگاه تا بدين اندازه تلخي حقيقت را احساس نكرده بودم

حقيقتي كه هيچگاه نشنيدم

هيچگاه نگفتم

فقط در سخنان مبهم خويش ، شايد

چرا كسي نبود حرفهايم را بشنود

چرا كسي نبود برايم بگويد

هركس نقطه چيني بود در برابرم

ومن مات ومبهوت سئوالي در برابر سئوال هايش

به هيچ تكيه گاهي تكيه ندادم

شايد كسي به من تكيه كند

و من به كسي

به خدايي كه مي دانستم هست ولي براي من نبود

گوش كن حرف هايي كه نگفته ام اكنون نيز نمي گويم

شايد مثل تو حرفهايم را در پس نقطه چيني كه از آغاز با من بود پنهان كنم

اما هرگز نمي توانم جوابي باشم براي سئوال هايت

گوش كن حرف آخرم را

و شايد حرف آغازم را

شايد آغاز نكرده ام و شايد پاياني نباشد

براي حرفهاي ناتمامم كه تمامشان نخواهم كرد

گوش كن شايد تو بشنوي آنچه را كه نمي گويم

آنچه را كه به خاطر دارم اما فراموش كرده ام

و شايد دوست دارم فراموش كنم .

نوشته شده توسط ايمان در جمعه 23 فروردین1387 ساعت 7:3 قبل از ظهر | لینک ثابت |

تا دیروز فکر می کردم یه دست مهربونی هست که وقتی گریه می کنم اشکهامو پاک کنه

تا دیروز فکر می کردم یه دل داغی هست که وقتی دلم سرد میشه دوباره داغش کنه

تا دیروز فکر می کردم یه مغز عاقلی هست که وقتی که دیگه مغزم کار نمی کنه کمکش کنه

تا دیروز فکر می کردم یه گوش شنوایی هست که می تونم همه احساسمو براش بگم

تا دیروز فکر می کردم یه دل مهربونی هست که وقتی دلم گرفت دلداریم بده

تا دیروز فکر می کردم یه نفسی هست که با نفس من نفس می کشه

تا دیروز فکر می کردم یه کوه محکمی دارم که وقتی امیدم نا امید میشه بتونم بهش تکیه کنم

ولی افسوس که امروز دیدم همش یه رویای بچه گانه بود.

افسوس....

نوشته شده توسط ايمان در دوشنبه 19 فروردین1387 ساعت 11:36 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دیشب دلم خیلی گرفته بود و حسابی هم دلم واست تنگ شده بود مجبور بودم هر چند

لحظه چشامو ببندم و یه نفس عمیق بکشم تا اشکام جاری نشن....

یاد حرفت افتادم که گفته بودی هروقت دلم گرفت برم و به آسمون و ستاره هاش نگاه کنم

ولی...

آسمون هم مثه دله من بود بارونیه بارونی

دارم به این فکر می کنم که آسمون از دیشب تا الان داره به جای من اشک میریزه..

قطره های بارون اشکهای من هستن که از دوری تو و دلتنگ بودن توی دلم میریزم

نوشته شده توسط ايمان در سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت 11:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ايمان در جمعه 9 فروردین1387 ساعت 5:58 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اگه میخوای بری ٬ برو از خواستن تو می گذرم

نگاه نکن به گریه هام من

از تو بی وفاترم

درسته که چشمای من پر از غمای عالمه

اما دلیلی نداره که عاشقم

بشن همه

تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمیشه

حالا که میری برنگرد برو برای

همیشه

نوشته شده توسط ايمان در جمعه 9 فروردین1387 ساعت 5:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

باورم نمیشه که ازم گذشته باشی

باورم نمیشه تنهام گذاشته باشی

باورم نمیشه که رهام کرده و برای همیشه رفته باشی

باورم نمیشه که صدای بلند گریه مو نشنیده باشی

باورم نمیشه که بغض گرفته ی گلومو حس نکرده باشی

باورم نمیشه احساس منو تو اون لحظه نفهمیده و رفته باشی

باورم نمیشه فراموشم کرده باشی

باورم نمیشه دوسم نداشته باشی

به چه گناهی از تو دورم؟؟

شاید دوست داشتن یه گناهه

گفتم گلایه تو به خدا میکنم

آخه فقط خداس که از دردم خبر داره

خداس که دل شکسته و گریه های شبانه مو دیده

فقط اون میدونه شبا تو قرص ماه صورت مهتابی و دوچشم سیاهتو میبینم

دریچه ی قلبمو به روی همه بستم

بغضمو تو گلوم خفه کردم

از احساسم چیزی نگفتم

آره تو رفتی

اما من خیانت نمی کنم

می دونم رفتی دیدم که رفتی اما باور نکردم...شایدم هیچ وقت بی وفایی تو باور نکنم

تو رفتی اما هنوز وقتی زیر سقف ستاره ها می خوابم می بینمت!!

وقتی صبح چشمامو به روی سپیده باز می کنم

لبخند روی صورتم نشان از خاطره های خوب با تو بودن داره

نوشته شده توسط ايمان در پنجشنبه 8 فروردین1387 ساعت 7:30 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ايمان در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 2:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دوست داشتن را فهمیدم
                                     اما با تو بودن را نه
بی تو بودن را فهمیدم
                                     اما با تو بودن را نه
چه کسی بود مه با عشق
                                     در آن نیمه خالی می گفت
:
جست و جو کن

                                     عشق را جست و جو کن شاید این
 نیمه خالی پر از دانایی است
                                      آخرش همه چیز را فهمیدم
 
 اما با تو بودن را نه

نوشته شده توسط ايمان در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 2:35 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اگر بنویسم عشق من سلام، اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه آرزوها پشت صندوقچه یادگاریای دوران کودکی خیالت راحت می شه؟ اگه می شه پس

عشق من سلام

می دونی چیه اندازة همة نقطه چين ها حرف دارم

شايد هيچگاه تا بدين اندازه تلخي حقيقت را احساس نكرده بودم

حقيقتي كه هيچگاه نشنيدم

هيچگاه نگفتم

فقط در سخنان مبهم خويش ، شايد

چرا كسي نبود حرفهايم را بشنود

چرا كسي نبود برايم بگويد

هركس نقطه چيني بود در برابرم

ومن مات ومبهوت سئوالي در برابر سئوال هايش

به هيچ تكيه گاهي تكيه ندادم

شايد كسي به من تكيه كند

و من به كسي

به خدايي كه مي دانستم هست ولي براي من نبود

گوش كن حرف هايي كه نگفته ام اكنون نيز نمي گويم

شايد مثل تو حرفهايم را در پس نقطه چيني كه از آغاز با من بود پنهان كنم

اما هرگز نمي توانم جوابي باشم براي سئوال هايت

گوش كن حرف آخرم را

و شايد حرف آغازم را

شايد آغاز نكرده ام و شايد پاياني نباشد

براي حرفهاي ناتمامم كه تمامشان نخواهم كرد

گوش كن شايد تو بشنوي آنچه را كه نمي گويم

آنچه را كه به خاطر دارم اما فراموش كرده ام

و شايد دوست دارم فراموش كنم .

نوشته شده توسط ايمان در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 2:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست/ بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست/ گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن/ گفتي بايد بروم حوصله اي نيست/ پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف/ رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست/ گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت/ جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست/ رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت/ بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

نوشته شده توسط ايمان در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 8:38 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ايمان در سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت 2:18 بعد از ظهر | لینک ثابت |

يادته روزي بهم گفتي دوستم داري چي بهت گفتم،

 

    اي گل نازم يادته بهت گفتم نازنين بيخال عشق من شو

 

    من اگه عاشقت بشم و بهت نرسم قلبم ميميره،

 

    ميشم سرگردون توي غربت دل

 

   بهت گفتم نذار عاشقت بشم گفتم ميترسم از عاقبتش

 

   ديدي اخرش چي شد، چي به سرم امد، مثل شمع دارم اب ميشم

 

   ميدوني حالا كار هرشبم چيه،مثل خون گريه كردن توي تاريكي شب

 

   اره گلم عشق تو منو سرگردون كرده  مثل توروح به دنبال تو ميگرده

 

نوشته شده توسط ايمان در سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت 0:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |

بنویس از سرخط
بنویس که دلت دیگه به یاداون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت ازغصه خون نیست
اون که گذاشت و رفت یه روزسرش به سنگ میخوره بر میگرده
دیگه صداش نکن
بذارخودش بیاد دونبالت بگرده
دیگه گریه نکن
آخه اشک توباعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه می خواست می موند حالا که رفت و غصه اش رفته زیادم
اگه پیشم می موند میدیدجزاون به هیچ کی دل نمیدادم

نوشته شده توسط ايمان در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 11:23 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دستم را به سويت دراز کردم اشتباهي گلي در دستم مي گذاري باز دستم را دراز مي کنم پول به من مي دهي و اين بار مي گويي ببخش چيزي ندارم.....چه قدر از من دوري که فکر مي کني جز محبت چيز ديگري را از تو گدايي مي کنم

نوشته شده توسط ايمان در دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت 11:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ايمان در شنبه 3 فروردین1387 ساعت 8:54 قبل از ظهر | لینک ثابت |

از رفتنت نمیذارم چشام بارونی بمونه

نمیذارم مرغ دلم واسه ی دل تو بخونه

میخوام واسم تموم بشه هر چی که بوده و نبود

میخوام بدونی عشق تو برام فقط یه قصه بود

نوشته شده توسط ايمان در شنبه 3 فروردین1387 ساعت 8:20 قبل از ظهر | لینک ثابت |

میخوام مال خودم بشم به سیم آخر بزنم

میخوام واست شعر نگم و اسمتو پاکش بکنم

میخوام تموم گریه هام واسه خود خودم بشه

میخوام که سایت نمونه از سر این دل کم بشه

میخوام تموم گلارو از سر راهت بچینم

فرقی نداره که کیو همراهت تنها ببینم

نوشته شده توسط ايمان در شنبه 3 فروردین1387 ساعت 8:17 قبل از ظهر | لینک ثابت |

                   گریه نکن عزیز بی گناه من منو ببخش بگذر از اشتباه من

                  گناهمو بذار به پای سرنوشت به پای اون که قصه ی ما رو نوشت

                  نمیتونم این دلو سر براه کنم ازم نخواه باز تو چشات نگاه کنم

                 منو ببخش گناه عشق گردن من منو ببخش حرف گذشته رو نزن

                   مرگه برام گریه ی بی صدای تو گریه نکن فدای گریه های تو

                 سخته برام اما باید از تو گذشت باید برم اینجوری بوده سرگذشت

                 منو ببین ٬ ببین که گرمه رفتنم گریه نکن این من واقعی ٬ منم

                باید برم فرصت موندن ندارم منو ببخش ٬ ببخش که تنهات میذارم

نوشته شده توسط ايمان در شنبه 3 فروردین1387 ساعت 8:7 قبل از ظهر | لینک ثابت |

تنها آرزو می کنم تا آن ستاره دنباله دار زیبا مرا در شبی از شبها بر بال نقره فام خود سوار کند  و به سرزمین های دور لیزد.

ای ستاره درخشنده من تو اشکی بر گونه اندوهگین شب و شب همانند من رازها دارد.

 ستاره زیبای من گویا با چشمکهای فریبنده خود بمن می گویی من از آن سوی زمین خبر دارم.

نوشته شده توسط ايمان در شنبه 3 فروردین1387 ساعت 8:0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

سردم :                               نه مانند سرمایی که از فرو ریختن برفها بر روی بدنم  بوجود می آید !

خاموشم :                            نه مثل خاموشی اتاق تاریکم !

افلیجم :                              نه افلیجی که دست و پایش از کار افتاده باشد !

و مرده ام :                          نه مرده ای که قلبش از تپیدن آرمیده باشد !

نوشته شده توسط ايمان در جمعه 2 فروردین1387 ساعت 10:0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

زندگی خود ترانه ای غمگین برایم می سراید !

ای اشکها بیایید بگذرید من اینجا با روحی پوسیده ، روحی که در اعماق گورستان وجودم دفن شده ، در اتاقی تاریک نشسته ام و سعی می کنم در افکارم آینده ای روشن برای خود بسازم اما سیاهی ها حتی  اجازه نمی دهند در تخیلاتم با روشنایی همسفر شوم  قطرات داغ اشکم بر روی گونه های سردم فرو می ریزند و آنقدر تند و پی در پی از درون چشمهایم به بیرون می دوند که فکر می کنم آنها هم طاقت ماندن در وجود فرسوده ام را ندارند.

نوشته شده توسط ايمان در جمعه 2 فروردین1387 ساعت 9:16 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اگه هم صدام بودي هيشكي حريفم نمي شد

 

كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد

 

تو اگه خواسته بودي آخ تو اگه خواسته بودي

 

تو اگه مونده بودي موندني ترين بودم

 

عمر صدام كم نمي شد

 

اگه هم صدام بودي هيشكي حريفم نمي شد

 

كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد

 

اگه زخمي ميشدم به دست تو مرحم بود

 

زخم قيمتي من محتاج مرحم نمي شد

 

اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت

 

گل سرخ قصه مون تشنه شبنم نمي شد

 

تو اگه خواسته بودي آخ تو اگه خواسته بودي

 

تو اگه مونده بودي موندني ترين بودم

 

عمر صدام كم نمي